خاتون
آغاز کسی باش که پایان تو باشد
گفت:«راحت شدم.» پرسیدم :«چه جوری؟» گفت:«صبح زود ،راحت از خواب پا می شوم،راحت از خانه بیرون می روم،راحت وارد شرکتی می شوم وراحت به امور حسابداری آن جا می رسم.ساعت یک بعد از ظهر راحت از انجا در می ایم،راحت به خانه می رسم.ناهار می خورم.دوباره ساعت سه به شرکت دیگری می روم وراحت به امور حسابداری آنجا می رسم.ساعت هفت شب راحت از آنجا در می آیم.راحت سوار ماشین قراضه ام می شوم وراحت مسافر کشی می کنم.ساعت نه شب هم راحت راحت به خانه می آیم وراحت شامم را می خورم وراحت کپه مرگم را می گذارم.» I dont want to become so independent that iwill think i can make it entirely on my own or be so free that i willnot want to share my life with someone or be in such total control that i wont be able to say... I want you Ineed you and I love you always با هم که بودیم ،تنها که می شدیم، شروع می کردیم.با هم می رفتیم.با هم می آمدیم.اولش آهسته می رفتیم.می رفتیم ومی رفتیم.می رفتیم ومی آمدیم.می آمدیم ومی رفتیم. او می رفت ومن می آمدم.من می رفتم و اومی آمد.با هم می ایستادیم.با هم راه می افتادیم.سرعت مان را زیاد می کردیم ،یا آهسته تر می رفتیم.با خنده می رفتیم، در سکوت می آمدیم.در سکوت می رفتیم، با خنده می می آمدیم.آنقدر تند می رفتیم که به نفس نفس می افتادیم.آنقدر اهسته می رفتیم ، به خودمان که می آمدیم ایستاده بودیم.با هم می ایستادیم. نفس های بلند می کشیدیم. ضربان قلبمان که آرام تر می شد،راه می افتادیم. او که می ایستاد من هم می ایستادم.من کهمی ایستادم ،او هم از رفتن باز می ایستاد.کمی که آهسته می رفتیم،با هم برمی گشتیم تا باز با هم شروع کنیم.من که خسته می شدم،او بغلم می کرد و ادامه می داد.اوکه خسته می شد، جای ما را عوض می کردیم. قله اولش نزدیک به نظر می آمد ،اما هرچه که می رفتیم،دور ودورتر می شد.سریع تر هم که می رفتیم،بیشتر دور می شد. می رفتیم ومی آمدیم. می آمدیم ومی رفتیم. او می آمد ومن می رفتم. من می رفتم واو می آمد.گاهی فقط من می رفتم؛گاهی فقط او می رفت.گاهی من می نشستم ورفتن وآمدن او را نگاه می کردم.گاهی او دراز می کشیدو رفتن وآمدن مرا میدید.یا نمی دید،چشم را می بست وبه رفتن و آمدنم فکر می کرد. کمی بیشتر که می رفتیم،می ایستادیم وهمه چیز وهمه جا رااز نظر می گذراندیم.بعد از نو شروع می کردیم و می رفتیم؛ همیشه چیزهایی بودبرای فکر کردن وعقب انداختن لحظه ی حرکت.می خواستیم دیرتر راه بیفتیم،می خواستیم دیرتر برسیم. برای مان راه مهم بود.چشم مان به قله بود،اما راه را بیشتر دوست داشتیم.دلمان می خواست برویم،می رفتیم.می خواستیم بایستیم،می ایستادیم.می خواستیم بنشینیم می نشستیم.نشسته هم می شد رفت.روی زانو هم می شد رفت.راه را سینه خیز هم می شد ادامه داد.بغلم هم که می کرد می رفت.به من هم که تکیه می داد ، من می رفتم. هر طور بود می رفتیم. گاهی من چشمانم را می بستم ودستهای او را می گرفتم.گاهی او چشمانش را می بست وبه من تکیه می کرد، تا من ادامه دهم.گاهی چشمانم را می بستم تا او را نزدیک تر احساس کنم.گاهی چشم که باز می کردم،می دیدم او هم چشمانش را بسته.هر کدام فکر می کردیم چشمان دیگری باز است؛هر دو چشمها را بسته بودیم ومی رفتیم.گاه به هم چشم می دوختیم ودستهای هم را می فشردیم ومی رفتیم.گاه به هم لبخند می زدیم ومی رفتیم.گاه لبخندمان کمرنگ تر از آن بود که دیده شود.گاه بی آن که به هم نگاه کنیم،خیره به هم می رفتیم.گاه جمله ای به شوخی رد و بدل می کردیم وخنده ای بعد باز جدی می شدیم وادامه می دادیم.گاه انگار جدی تر کار دنیا را انجام می دادیم؛بی حرفی یا ابراز احساسی.گاه با اشاره ای به هم،تندتر می رفتیم.گاه اهسته تر می رفتیم.می رفتیم .می رفتیم.انقدر می رفتیم که تشنه می شدیم،یا گرسنه ،یا حتی خسته.او که تشنه می شد،می نوشید.من که تشنه می شدم،دیگر نمی رفتیم.گاهی هم که او نمی خواست،نمی رفتیم.می ایستادیم.استراحت می کردیم تا فردا یا فردایی دیگر. در راه حرف که می زدیم از قله حرف می زدیم.حرفی غیر از آن می زدیم،باید برمی گشتیم تا دوباره شروع کنیم.به جز از اوج نباید حرف می زدیم.به جز به قله هم نباید فکر می کردیم؛اگر نه باید برمی گشتیم.پنهان کردنی هم نبود،می فهمیدیم.یکی را که می دیدیم ،باید بر می گشتیم از اول شروع کنیم.حتی اگر یادمان می آمد کجا بودیم باید برمی گشتیم.حتی اگر نمی خواستیم،برمی گشتیم.نباید حواس مان از قله پرت می شد. می رفتیم ومی رفتیم.تند که می رفتیم،تندتر می رفتیم وتند تر می رفتیم،تند تر وتند تر می رفتیم.می دویدیم تا قله.نزدیک که می شدیم،می ایستادیم.نفس نفس می زدیم تا آرام می شدیم ودوباره شروع می کردیم دیگر به قله چیزی نمانده بود.از آن بالا می شد همه جا را دید.می شد همه کس را دید.می شد به همه کس خندید یا برای هیچ گریه کرد.می شد با کسی دعوا کرد،یا به کودکی لبخندزد.می شد با پر بالش برسر وصورت هم نقش کشید.می شد پرکوچکی را توی هوا رها کرد وچشم ها را بست وبرای جای فرود آمدنش با دیگری شرط بست. به آن بالا که می رسیدیم،می دیدیم قله نیست.فکر کرده بودیم قله است.قله اصلی کمی بالا تر بود؛کمی دور تر .بی استراحت می رفتیم.باید می رفتیم.می ایستادیم باید از نو شروع می کردیم واگر خسته بودیم، باید می گذاشتیم برای بعد.به قله بعدی که رسیدیم هم قله نبود.فکر می کردیم قله بوده.همیشه اشتباه می کردیم.همیشه قله اصلی دور تر بود.وقله اصلی خیلی دورتر.همیشه هم که به قله نمی رسیدیم.نمی شد رسید.گاهی می شد فقط به راه دل بست.می شد قله را هم ندیده گرفت؛اگر می خواستیم.می شد به قله رفت وباز به قله ها ی دیگر.گاه آنقدر می رفتیم که برایمان نانی نمی ماند.گاهی به بالاترین قله ها که می رسیدیم،تشنه می شدیم وبایست می ایستادیم،باید دوباره از نو شروع می کردیم.خسته که می شدیم دیگر نمی رفتیم.نمی شد برویم؛می ماند برای بعد.گاهی هم نه تشنه می شدیم نه خسته؛می رفتیم ومی رفتیم وبه قله هم نمی رسیدیم.می شد که به قله نرسید.گاهی هم به قله می رسیدیم؛به اوج،به ان بالا،بالاترین نقطه،جایی که موجودی به جز ما دوتا نداشت. به اوج که می رسیدیم،نفس نفس می زدیم؛همان جا دراز می کشیدیم وبه آسمان نگاه می کردیم وبه ابرها.قله همیشه مه داشت.مه پایین بود ومافقط خودمان را از ان بالا می دیدیم.رو به هم که می چرخیدیم،فقط صورت هایمان را می دیدیم.دست می کشیدیم وعرق را از سر وروی هم پاک می کردیم.نفس نفس می زدیم ونفس های هم را تنفس می کردیم.او دستش را زیر سر من می گذاشت ومن خودم را توی بغل او مچا له می کردم. نفس مان که سر جا می آمد،باید بلند می شدیم.نباید در قله می ماندیم.اگر می ماندیم قله پایین می آمد؛با قله پایین تر یکی می شد،وبا قله پایین تر اش هم.کوه با زمین یکی می شدوآن بالا،اوج بودنش را از دست می داد.باید برمی گشتیم.اگر دلمان می خواست،فردا یا پس فردا هم می شد رفت وآن بالا ،قله ی اصلی را یافت. «شب های چهارشنبه» آذردخت بهرامی رئیس جمهور از تلویزیون ،در آمد ناخالص ملی را با احتیاط تمام اعلام کرد.رئیس بانک مرکزی روی دسته مبل کوبید وگفت باز هم اشتباه کرد،هشت سال است اشتباه می کند.زن از آشپزخانه داد زد:خودت را ناراحت نکن!مگر این هشت سال کسی فهمیده یا اعتراض کرده؟رئیس بانک مرکزی گفت:حرف این چیزها نیست،باید تمام ارقام را دوباره عوض کنیم. بلقیس سلیمانی «بازی عروس وداماد» خوابی شیرین که در انتظار تعبیرش نبودی ، بارانی که دانه دانه تمیز می شود و روی گونه من می نشیند، کاسه ای از صدف که فرشتگانش پا ک کرده اند تا از لبخند پر شود این جایی تو درآتش دستهای من وتشنه وبی امان می باری می باری وتسکینم می دهی یادداشتهای یک عاشق حرفه یی به تاریخ یکِ یکِ یک «من عاشق توهستم من عاشق تو هستم من ـ عاشق توهستم...» صدها سال بعد: شاید به یاد نمی آوری که برای نخستین بار،در چه زمان و در کدامین لحظه به فریاد گفتم :«من عاشق تو هستم.» دیگر نیازی نیست به یاد آوری دیگر گذشته است دیگر بسی گذشته است اما قبولم کُن!قبولم کن ،به گونه ی عاشقی که بجز عشق ،هیچ چیز دیگر باور ندارد وباورم کن همچون گیاهی از عشق ،روییدنی از عشق ، بودنی از عشق. وپناهم بده ای محبوب! امروز در خیابان خلوتی دست در دست مادرم داشتم که بوی پیچیده ی بهِ را بوییدم وفریاد زدم:درختان بهِ حبیبان من اند. مادر! درخت بهی را به خانه بیاور! امروز در خیابان خلوتی می رفتم ،که بوی پیچیده بهِ را بوییدم وبه یاد درختان معطر هزاران سال پیش افتادم که در باغهای جنوب باغ تو بیشه یی از رنگِ زرد بود. وعطر تو،عطرِتن ِ خاکی ِ تو به خاطرم آمد. وبعد از هزار وچارصد سال فریاد زدم: من هنوز،هنوز،هنوز عاشق تو هستم. امروز ،معلمم با تیشه یی بر تخته سنگی نوشت:خا ک . وگفت:خا ک. وگفت :هزار بار بگویید:خاک ،خاک، خاک. وچون باران بر خاک ریخت وبوی بهشتی خاک برخاست من گفتم:دوستت دارم،دوستت دارم ای حبیب خا کی من! بسی بیش از آن که خاک تشنه ، یاد باران را دوست می دارد. امروز که از کوچه باغهای رنگین «اوین» رد می شدم ریز بارانی گرفت وقطره های ناپیدای باران بردیوارهای کاهگلی ریخت وبوی کاهگل برخاست. ومن به یاد تیشه یی افتادم که زمانی ،سنگی را برای «خاک»تراشید. وتورا با چشمان سیاه شیرازی ات به یاد آوردم وبا خود گفتم:هنوز،هنوز،هنوزهم عاشق تو هستم. امروز، مرا به ماسه های کنار در یای مازندران رها کردندتا زمین را گود کنم ودست، در نقب مرطوب ماسه ها پیش برم. چنگ بر ماسه انداختم،تن در ان فرو بردم،خندیدم وبرماسه های مرطوب غلتیدم.موج که می آمد وخراب می کرد، من آن خرابی را دوست داشتم. وچون می رفت وزمین را به رنگی تیره باقی می گذاشت، من آن تیرگی زمین را دوست داشتم. به چادر ساحلی مان دویدم وبه مادرم گفتم:من عاشقم.من چیزی مگر عشق نیستم. امروز در کنار همسرم به ساحل متروکی گریختم وقایق تن ،برآب انداختم وشنا کنان رفتم تا دور دست وبازگشتم. (مگر در آبهای دور،چه تفاوت بود که مرا به اسارت غربتی سخت می کشید؟) بر ماسه های خاطره نشستم وچنگ در آن فرو بردم تو را دیدم که تمام ، در یایی وتمام ماسه های مرطوب وفریاد زدم: هنوز،هنوز، هنوز هم عاشق تو هستم. (و این تمام وصیت من بود.) نادر ابراهیمی
| Design By : Night Skin |

