خاتون
آغاز کسی باش که پایان تو باشد
عزیز بی حوصله ام: امروز به اندازه تمام دلتنگی هات دلتنگ شدم امروز به اندازه تمام اشک های ریخته ات باریدم امروز به اندازه تمام نگفته هات به حرف هایت گوش کردم امروز به اندازه تمام داغت سوختم کاش تنها همین امروز باورم می کردی سلام در خیابان بودم حدود ده شب شانه به شانه دوستی که از تو می پرسید خیابان خلوت زهراست برای نگفتن نگفتن از تو؟ نگفتن از دست چپ لرزانت؟ نگفتن از پیکر بی نهایت مغرورت؟ نگفتن از صورت تارت؟ نگفتن اززاده شدنت در اتوبوسی خلوت همراه با اشک ها و وهم های بهاری؟ نه!از تو گفتم از تو که با سینه من نفس می کشی با حنجره ام حرف می زنی و با منی در هر بغض قبل از خواب و هر اشک بعد از خواب از تو گفتم با کمی اشک و ده مرتبه لعنت کردم تنهایی را با صدای بلند به یمن قدم زدن در این خیابان خلوت در خیابان بودم ای کاش می دانستی چه زخمیست گفتن ازوهم هایت ای کاش می فهمیدی ای کاش خانه نمی کردی در دفتر شعرم ای کاش تنها گریزم نبودی ای کاش نبودی ای کاش.... سيصد ساعت از روز گذشته و هنوز شب نشده من هنوز صبحانه مي خورم و تو هنوز بر تختت غلت مي زني در خيابان دو گربه از سال ها پيش به جان هم افتاده اند و يك كلاغ به جفتشان مي خندد هنوز سرويس مدرسه در خيابان هاي خالي مي چرخد و هنوز آفتاب بي جان است نمي داني چرا سيصد ساعت از روز گذشته و من بي هيچ تعجبي دارم صبحانه ام را مي بلعم؟ سهیل آمدم تا عاشقانه در کنار تو بمانم تا برای تو بمیرم مهربان من آمدم ای نازنینم تا به جبران گذشته سر زپایت برنگیرم همزبان من آمدم تا آنکه باشم تکیه گاه خستگی هات ای گل نیلوفر من تا سحرگاهان بپیچد عطر گرم بازوانت در حریم بستر من مهربان من در دو چشم من نگاه کن تو من و از من جدا کن با محبت آشنا کن ترک آن افسانه ها کن مهربانی را صدا کن این تو و من را رها کن نازنینم تو مرا از نو بنا کن بر دو چشمان تو سوگند در تمام ملک هستی اولین عشقم تو بودی آخرین عشقم تو هستی سرزدی همچون ستاره در شب تنهایی من همچو باران بهاری تن کشیدی روزگاری در حریم شوره زاری در قلب سردم زد جوانه گلهای خودروی ترانه شیرین ترین افسانه ها پر شد زما در خانه ها قصه های عاشقانه می ماند از ما این ترانه بر روی لبها جاودانه در قحطی عشق ووفا از عشق ما باشد نشانه بعد ما در این زمانه آمدم تا عاشقانه... شادی تر از همیشه در جاده های احساس تجدید خاطراتم با دانه های الماس من ِآسمان و جاده سه آشنای دیرین باهم رفیق بودیم در روزگاری شیرین در گوشه ای نوشته چیزی نمانده از راه جاده به زیر لب گفت بازم جدایی صد آه تقدیرو سرنوشت این راه و راه رفتن فرقی نداره باهم هر روز وهر شب من
| Design By : Night Skin |

