خاتون
آغاز کسی باش که پایان تو باشد
دلتنگی دلتنگی تمام وجودم را احاطه کرده است مثل پیله کرم ابریشم مثل خواب بعدازظهر یک روز بهاری دلتنگی سهم من است از زندگی وسهم تو اه من است از دلتنگ بودن برای تو بودن ، باشد را مي لولد بوق .....بوق.....صداهايي ممتد .....تمدن در پيچ وتاب سياهي هذيان سرفه در ارتكاب لجن بي شرم ، شر م آلود بر شيشه هاي مات رهايي كوبيد واين بار شهر در آبستني گناه آلود زخمهايش را بالا مي آورد در انحناي گرسنگي كودكم خنده پاشيد دلقك صداي هق هقي كه پيچيد در دستانم روزنا مه ات را در نسكافه ات حل كن واماندگي نگاهم را در سفسطه سيگار دود كن من دختر نيستم شیوا ارسطویی می گویی دوستت دارم و من از زمین می رویم مست می شوی موج بر می دارم شعری می نویسی من با دهان زنی زیبا می خندم اما هر شب که می خوابی تکه هایم را از میان روزهای تو جمع می کنم و با چشم های زنی خسته به خواب می روم "آیدا" دلی آرام به او بدهید چشمی خواب آلوده به من رنگ پریده و مبهوت تو مسئله های حل نشده ترم های مشروطی فنجان های وارونه اما مهربان بودند تلفن زنگ می زند میان مه زنگ می زند میان مه تو هم مثل فنجان های وارونه ای خاک اما مهربان تر است گل سرخ صد سال پیش هم همین بو را داشت آسمان همین رنگ را آب همین طعم را چراغ ها را خاموش می کنم حشره ی خسته هنوز در هوا می چرخد دور می زند ادامه می دهد...
خوشم مي آيد كه گوشه ي اتاقكم خواب باشم. بيدار شوم و ببينم آمده، اتاق و آشپزخانه را تميز كرده. چيزي خورده. چرتي زده. مهر كوچكي از محراب كوچكم برداشته، نمازش را خوانده و رفته.
اگر شمع كوچكي هم برايم روشن كرده باشد، بيشتر خوشم مي آيد.
هميشه ليوان، فنجان يا پيشدستي خودش را نشسته روي پيشخوان آشپزخانه مي گذارد تا بدانم چيزي خورده. از شستن آن چند تكه ظرف خوشم مي آيد. امروز، كليد را كه انداختم و آمدم تو، شمع را روشن كرده بود و داشت مي رفت.
گفتم:"سَنَ قربان. بشين با هم چاي بخوريم."
كتري را كه پر مي كردم تا بگذارم روي اجاق، بوي صابون و وايتكس و چادر كدري را، مثل عطر بهار نارنج، يكجا، كشيدم در سينه. گفتم:"سَنَ قربان!"
دو ليوان چاي تركي گذاشتم روي ميز. پرسيدم عجله دارد يا نه.
"نه بالام. بچه م گیریه مي كنه مگه؟"
نمي گذارد زياد سيگار بكشم. مي گويد گاهي دلش براي بوي سيگارم تنگ مي شود. مي گويد در خانه ي خودشان نمي تواند بوي سيگار شوهرش را تحمل كند. مي گويد كه شوهرش خيلي پيرتر از خودش است. امروز دلم مي خواهد او را بيشتر كنار خودم نگه دارم. از سن و سال و وقت شوهر كردنش، مي پرسم. وقتي جواب مي دهد، از سئوال هام پشيمان مي شوم. لابد همه ي صاحبخانه ها از همين جور سئوالها مي پرسند كه مثلا پسرش كي از سربازي برمي گردد يا سينه پهلوي شوهرش خوب شده يا نه؟ طوري نگاهم مي كند كه يعني به من نمي آيد از او سئوالهاي خانمانه بكنم. خنده ام مي گيرد. مي خندم. نقش خانم سرهنگ ها به من نمي آيد. مي گويم همان بهتر كه نفهميده شوهر كي بوده و چي بوده. خنده اش مي گيرد. باز از آن حرفهاي خانم سرهنگی زدم. چرا رك و پوست كنده نمي گويم كه ماندنش را دوست دارم.
"شوهر چي مي دانستم چي پخي يي؟!"
يادش مي آيد يك روز در يك ميهماني بزرگ در محله شان در اسكو، بازي مي كرده. دنبال خاله قزي ها مي دويده تا از آنها بپرسد، چه خبر است؟ دختر بچه ها هورا كشيده اند و گفته اند:"عروسي، عروسي!"
"آخ جون شيريني!"
مادرها، بچه ها را صدا زده اند و برده اند حمام. موقع پوشاندن لباس هاي نو، قربان صدقه ي كلثوم رفته اند.
"سينه ام صاف صاف بود."
دو دست بزرگش را مي كشد روي سينه هاي بزرگ و افتاده اش.
لباس كلثوم از همه خوشگل تر بود. مثل حالا تُپل بود. عمه خانم گوشهايش را سوراخ كرده بود. گوشواره انداخته بود گوشش. اولين عروسي يي بود كه كلثوم مي رفت. مش صالح از مشهد براش چادر آورده بود. مي گفتند، دست پير مرد، آمد دارد. هر وقت از مشهد مي آمد، براي اهالي، چيزهاي متبرك مي آورد. كلثوم چادرش را خيلي دوست داشت. مادر نمي گذاشت آن را سرش كند. چادر را گذاشته بود توي صندوق. كلثوم يواشكي مي رفت سر صندوق چادر را مي كشيد بيرون و سرش مي كرد. عروسك پنبه اي ش را زير چادر، بغل مي كرد. دو گوشه ي چادر را مي گرفت به دندان. عروسك را توي دستهاش تكان مي داد. عمه خانم براي همه ي خاله قزي ها عروسك مي دوخت.
"همچي كه صداي پاي ننه م مي اومد، گُزَل چادر مي تپوندم توي صندوق در مي رفتم."
چادر خوشگل ها را از صندوق در آورده بودند. مال كلثوم را آويزان كرده بودند به ميخ. كلثوم مي خواست بپرد و چادر را بردارد. مش صالح آمد تا دست بكشد به تنش، تا متبركش كند.
"سر تا پام رو. از موي سرم گيريفتي نوك كفشهام!"
كلثوم دويد تا لباسش را، كفشهاي زري دوزي اش را، نشان خاله قزي ها بدهد. گوشواره هاش مي كوبيد به گردنش.
"كيف مي كردم، بالام!"
كلثوم تا غروب با خاله قزي ها، گوشه ي حياط، پشتِ چادر كهنه اي كه بسته بودند به سه گوش ديوار، خاله بازي مي كرد. مادرها، دخترها را صدا زدند. وقتش رسيده بود بروند به آن حياط، به عروسي. دختر ها عروسك هاي پنبه اي را پرت كردند، دويدند به آن حياط.
"نُگل و نبات بود كه مي بردند بالام. آما معلوم نبود كي عروس بود كي دوماد!"
آه مي كشد. كمر پت و پهنش را مي كشد بالا. شكم بزرگش مي زند جلو. مي رود چاي دم كند. از خير نوشتن متن سخنراني گذشتم. فردا قرار است همسر استاد قميشي به زنهاي نمونه ي سال، سكه جايزه بدهد. به زنهاي هنرمند. از تصور اينكه آن وسط سكه اي نصيبم شود، پوزخند مي زنم. كلثوم خانم ليوان هاي چاي را مي گذارد روي ميز. به او مي گويم بد نمي شود اگر فردا به اندازه ي دو، سه ماه اجاره سكه بگيرم. يادم مي آورد كه تا حالا دو ماه عقبم. لابد اين را خانم سرهنگ به اش گفته. مادر حاضر نيست كمكم كند. شوهر و خانه زندگي يي كه به دلخواه خودش برام ساخته بود و پرداخته بود، ول كرده ام، آمده ام پيِ كار خودم. تا يك كلمه از اوضاع نا به سامانم مي شنود، مي كوبد به سينه و نفرينم مي كند. هنوز پوزخند مي زنم. به كتابهايي فكر مي كنم كه ممكن است براي همسر استاد قميشي چند سكه ي طلا بيارزد. آن كتاب ها براي مادر به يك غاز هم نمي ارزد. كلثوم خانم ويرش گرفته، كتابخانه ام را گرد گيري كند. مادر دوست دارد دخترش در محافل زنانه كنارش باشد. مثل خانم ها لباس بپوشد. گوشواره اي، چيزي به خودش بسته باشد و چه بهتر كه اتومبيلي، هر چند ناقابل، داشته باشد تا با آن مادر را اينور و آنور ببرد. مادر كمر درد دارد. پا درد دارد. خيال مي كند من دوستش ندارم. خيال مي كند همه ي آدم هايي كه با كتاب سر و كار دارند، دخترش را از او گرفته اند. مخصوصا مردها. به مردهاي دور و برم كه فكر مي كند دلش آتش مي گيرد. مي داند كه هيچ كدام از آنها جفت قابلي براي دخترش نخواهند بود. همان قدر كه من از جفت شانس نمي آورم، او هم از داماد. مادر، كلثوم خانم را هم دوست ندارد. خيال مي كند كلثوم خانم من را مي چاپد. مادر در جواني بيوه شده. تاوان جواني از دست رفته اش را از من مي خواهد. مي گويد بايد سپاسگزارش باشم كه نگذاشته پدر شوهرش من را ببرد به آن دهكده ي دور و بزرگم كند. مادر راست مي گويد. من دختر خوبي نيستم. شايد، اصلا، دختر نيستم. به كلثوم خانم مي گويم كه دلم براي مادرم تنگ مي شود. مي گويم مادرم تحويلم نمي گيرد.
"چه خيري ديده از تو مگه بالام!؟ آدام دوست داري دختريش سيفيد بخت بيبيني. خودي منم هر موقع مي بينم توري ديلم آتيش مي گيري!"
"بالاخره نفهميديم كي عروس بود كي داماد؟"
يادش مي آيد كه يكدفعه خودش را در يك اتاق، تنها، ديده.ترسيده. چادرش را در اتاق غريبه آويزان ديده به ميخ.
"آخي چادري من اينجا چي كار مي كني؟"
يك مرد ريشو با سبيل آويزان آمد تو. وقتي كلثوم مي دويده تا چادرش را از ميخ بردارد، به سرش زده كه نكند عروس خودش باشد. خودش را پيچيده در چادر متبرك و چسبيده به كنج اتاق.
"چي مي دونستم اين غول بيابوني لندهور كي بودي اومدي اينجا!"
كلثوم دلش مي خواست برگردد پيش خاله قزي هاش. هنوز خاله بازي شان تمام نشده بود. مرد ، نزديك كه شد کلثوم رفت از پنجره جيغ كشيد. عمه خانم آمد تو. لپش را چنگ زد. در گوش كلثوم گفت اگر جيغ و داد راه بياندازد، مردم خيال مي كنند او دختر نيست. كلثوم يك نگاه انداخت به مرد، يك نگاه به عمه خانم. رفت از پنجره جيغ كشيد و هي گفت:"من دختر نيستم!" ، "والله! من... "
وقتي شكمش باد كرد و آمد جلو خيال كرد انگل گرفته.
"رفتم از عطاري يه گوطي دواي انگل گيريفتم. صاب مرده شيكم هي گلمبي تر مي شد."
وقتي زنها آجرها را مي چيدند دور هم، وسط اتاق، كلثوم از درد مي پيچيد به خودش.
فنجان من و خودش را با قندان و زير سيگاري، چهارگوش مي چيند دور هم، روي ميز، تا به من حالي كند چطوري زنها مجبورش كردند بنشيند روي آجرها و انگل را دفع كند.
پسر اولش فلج به دنيا آمد.
"خلاصه، چي سرت درد بيارم؟ دو تا پستان شد دو تا كوه. يكي چرك و يكي خون. چشمم كه مي افتاد به انگلم مي زدم به سرم کی آخي چيطوري من اين رو آدم كنم؟"
بچه از گرسنگي جيغ مي كشيد، كلثوم از درد سينه. عمه خانم قاشق چاي خوري را مي گرفت زير سينه ش تا يك قطره شير، جدا از قطره هاي چرك، بگيرد و بريزد توي دهان بچه.
بچه ي دوم سالم به دنيا آمد، تا بچه ي نهم شوهر زمين گير شد و كلثوم كاري و زبر و زرنگ.
"بالام، مردي تا جاوان بود سرباز بود بعديش مي رفت تهرون فهلگي. مي اومد يه بچه مي ذاشت تو اين شيكم صاب مرده مي رفت."
يك مشت مي زند به شكمش. مي رود آشپزخانه. خوب قهوه درست مي كند. آمپول هم بلد است بزند. زخم بندي را در درمانگاهي كه در آن كار مي كرده ياد گرفته. مي پرسم فال هم بلد است بگيرد يا نه؟ مي گويد كه خدا پيغمبر خوشش نمي آيد. با پسرم تلفني حرف مي زنم كه بوي خوش قهوه تركش خانه را بر مي دارد. تلفني با پسرم درسهاي انگيسي اش را كار مي كنم. طعم قهوه حرف ندارد. تا پسرم چند تا جوكِ جديد تعريف كند، كلثوم خانم نمازش را می خواند. گوشي را مي گذارم. از او مي خواهم برايم دعا كند. چشم مي گرداند طرف محراب تا شمع روشن را ببيند. به كلي از صرافت سخنراني فردا گذشته ام. يك ساعتي از نيمه شب گذشته و كلثوم خانم داستان بزرگ كردن نوه هايش را هم برام تعريف كرده. وقت خوابيدن اسم همه ي بچه ها و نوه هاش را به خاطر دارم. به اسمِ كوچك صدايم مي زند. با همان پسوند خوش آهنگ كه جانم را گرم مي كند.
"شهرزاد، بالام! منيم عادت دارم شب پنجره باز مي ذارم. سرديت نمي شي؟"
"نه سَنَ قربان. سردم نمي شه."
كلثوم خانم زود خوابش مي برد. سردم مي شود. خوابم نمي برد.
متولد ۱۳۴0 در تهران. تاكنون آثار زير از او منتشر شده، است:
او را كه ديدم زيبا شدم/ داستان بلند
گم / مجموعه شعر
آمده بودم با دخترم چايى بخورم / مجموعه داستان
نسخه اول/ رمان
بى بى شهرزاد/ رمان
آسمان خالى نيست / رمان
آفتاب ومهتاب/ مجموعه داستان
در حال حاضر رمان افيون آماده انتشار است.
ارسطویی در سال 1382 برای نوشتن مجموعه داستان "آفتاب و مهتاب" برنده جایزه یلدا و گلشیری شد.
چند شعر از آزيتا قهرمان
راه می رود
بهار فرفره ای خسته در پیشانی خداست
نارنجی از طعم ها ی عید
وآیینه هایی کوتاهتر از گفتگو
می دانستم برای پنجره منظر ه ی تو
کافی بود
روی غبار ساعت رد اسبها گم می شد
آهسته در تن می نشستی
وسال کهنه زخم مهربانی بود
با خارش مدام ...
| Design By : Night Skin |

