تبليغاتX
خاتون


خاتون

آغاز کسی باش که پایان تو باشد





















 

 

به یاد بیاور مرا در همه ی لحظه های تنهاییت

باز مرا به یاد آور در تمام قدم هایت


در همه ی گریستن ها ، پیوستن ها و خفتن ها

به من بیاندیش پیش از آنکه مرا فراموش کنی در دیدار با کسی که مرا از یاد تو خواهد برد

چشمهایت را به یاد این عاشق دیوانه ببند

و شبها چشمهای آن کسی را که در غیاب من همخوابه ی تو گشته به جای چشمهای من ببوس

باور دارم که مرا از یاد نخواهی برد

حتی در لحظه های نصیب های بی مانند

مرا در خود به یاد آور بی آنکه چشمانم خیس باشند

صدایم را به یاد آور بی صدای گریه ام

و می دانم که می دانی که تو را از یاد نخواهم برد

پس به یاد من شبهایت را صبح کن

با من سخن بگو در تمام شبهای بسترت

و نوازش کن گوشه ی سرد بالشت را به هوای گونه های بی رمق من

و در آغوش بگیر ملافه ها را به یاد پیکرم

و دوست بدار مرا بی ترس ، بی خطر

بی مزاحمت های عرف

دست هایم را به یاد آور در دیوانگی های محض یک فواره ی کوچک

که با خلوص می رقصد برای بودن

مرا از یاد مبر به احترام رطوبت نوک استین هایم که در آن گریسته بودم

که از قصه ی عشق ها می گویند

به احترام نگاه هایی که عشق را سهم ما کرد

که درد را نصیب ما کرد

که روزی فقدان را به ما خواهد فهماند

نوشته شده در سه شنبه 1388/08/19ساعت 19:18 توسط شادی رفاهی| |

احساس می کنم هر روز دارم پیچیده تر از قبل می شوم، طوری که دیگران بیشتر در موردم اشتباه فکر می کنند.

می ترسم آن قدر پیچیده شوم که خودم هم در مورد خودم به اشتباه بیفتم.

 

اصلا خوشم نمی آید قضاوت های اشتباه دیگران را در مورد خودم، برایشان درست کنم یا خودم را به زور معرفی کنم. (شاید همین بیشتر موجب قضاوت های اشتباه شود اما آدمی مثل من –یا هرکس دیگر- کم تر از خصوصیات خودش دست بر می دارد.)

اصلا از قضاوت ها خوشم نمی آید. کاش می توانستم خودم هرگز قضاوت نکنم.

اما در نهایت کسی را بیشتر دوست دارم که قضاوت کامل تری داشته باشد. کسی را بیشتر دوست دارم که بیشتر بفهمد، و مرا بهتر بفهمد.

شاید روزی این سکوت من که برای همه سوءتفاهم ایجاد می کند، برای کسی قابل فهم باشد. برای کسی که احتمالا بیشتر دوستش دارم.

 

هنوز نمی دانم چرا ما، –همه ی ما- نیاز به فهمیده شدن از جانب دیگران داریم؟

فکر می کنید چرا کسی نقاشی می کند، ساز می زند، آهنگ سازی می کند، حرف می زند، می نویسد، فیلم سازی می کند و …؟

آیا همه ی این ها راه هایی برای بیان ِ خود نیست؟

چیزی که کمتر از پاسخ پرسش قبل می دانم، این است که آیا همه خود را بیان می کنند؟ آیا کسی هست که نیاز نداشته باشد به بیان کردن خویش؟

 

نوشته شده در شنبه 1388/08/09ساعت 23:5 توسط شادی رفاهی| |

 

سلام

در خیابان بودم

حدود ده شب

شانه به شانه دوستی

که از تو می پرسید

خیابان خلوت زهراست

برای نگفتن

نگفتن از تو؟

نگفتن از دست چپ لرزانت؟

نگفتن از پیکر بی نهایت مغرورت؟

نگفتن از صورت تارت؟

نگفتن اززاده شدنت

در اتوبوسی خلوت

همراه با اشک ها و وهم های بهاری؟

نه!از تو گفتم

از تو که

با سینه من نفس می کشی

با حنجره ام حرف می زنی

و با منی

در هر بغض قبل از خواب

و هر اشک بعد از خواب

از تو گفتم با کمی اشک

و ده مرتبه لعنت کردم

تنهایی را با صدای بلند

به یمن قدم زدن در این خیابان خلوت

در خیابان بودم

ای کاش می دانستی

چه زخمیست گفتن ازوهم هایت

ای کاش می فهمیدی

ای کاش خانه نمی کردی

در دفتر شعرم

ای کاش تنها گریزم نبودی

ای کاش نبودی

ای کاش....

نوشته شده در دوشنبه 1388/08/04ساعت 9:17 توسط شادی رفاهی| |

دیروز صبح با صدای زنگ مبایلم از خواب بیدار شدم.شماره غریب افتاده روی مبایل چشمای به هم چسبیده من را باز کرد و با تعجب جواب دادم بفرمایید!

مثل همیشه  صداش پر از هیجان بود.پر از نشاط. مگه میشد حتی با گذشت ۳سال نشنیدن صداش فراموشش کنم.از خوشحالی روی تختم بالا و پایین می پریدم وقربون صدقش می رفتم.یاد روزهای خوب دانشجویی وزندگی در اراک. شب های خوابگاه و شیطنت هایی که الان راضی هستیم فقط یک ساعت آن روزها برگردد.یادم رفت بگم کی پشت خط بود غزاله از دوستان بسیار عزیز دوران دانشجویی ام.دوستی که تقریبا دو سال با هم شب وروزمان با هم گذشت.شادی ها وغم هامون با هم بود.

برای هم خاطراتمون ومرور می کردیم.یاد دست گل هایی که به آب می دادیم وصدامون در نمی آمد.یاد شب هایی که تا صبح نمی خوابیدیم وبا اینکه رییس خوابگاه خاموشی زده بود در تاریکی به  هره کره هامون ادامه میدادیم وتازه در آن  تاریکی  کنار ضبط غزاله که در حال خواندن بود چایی هم میل می کردیم. غزاله می گفت راضی ام ۵ سال از عمرم را خدا کم کنه ولی به یک شب اون خوابگاه برگردم .

خلاصه نوسالژی روزهای خوب دانشجویی باز به سراغم آمد. بد دلم گرفته.دلم برای همه بچه ها تنگ شده. . دلم برای تمام روزهای گذشته تنگ شده.

نوشته شده در دوشنبه 1388/07/13ساعت 1:15 توسط شادی رفاهی| |

چقدر می چسبد
این چای داغ و صدای ابراهیم
امشب، باید
شبی از شب های تقویمی نا متعارف باشد
نیستی
اما من حضور تو را حس می کنم
حس می کنم
گرمای آتش را از راه دور
 
"رسول یونان"
نوشته شده در یکشنبه 1388/07/12ساعت 20:9 توسط شادی رفاهی| |

 

 
اظهارات آقای مجید مجیدی  مبصر سینمای ایران در مراسم دیدار هنرمندان با رهبر انقلاب منتشر شد.

مشروح سخنان  آقای مجید مجیدی به شرح زیر است:

" تبرکا اینجا آمدم... طعم روزهای زیبای دفاع مقدس همه ما را دلتنگ می‌کند... حال آن روزها من را دچار

افسردگی می‌کند.. هم اکنون بر ما چه می‌گذرد... دورانی که پر از شور و شعف بود. دورانی که کسی زور

نمی‌زد صف اول باشد، نامش در تیتر اول باشد، همه تلاش می‌کردند مخفیانه کار بکنند، کسی نبیند که

چه کسی کفش‌شان را واکس می‌زند، مردمی که نداشته‌شان را تقسیم می‌کردند... براستی چه شد

آن روزها... آن روزهای زیبایی که اسم‌شان  را بگذاریم رویاهای سرزمین من، سرزمین ایران... انگار جنگ

واقعی که پر از کینه است الان دارد اتفاق می‌افتد... کسی آن موقع به کسی تهمت نمی‌زد ، همدیگر را

متهم نمی‌کرد. حال چرا اینجوری است... "

مجیدی در این لحظه ناگهان بغض کرد و با صدایی اشک آلود خطاب به آقا گفت:

"آقا ما دلتنگ‌ایم . آقا من حالم خوب نیست... کجا داریم می‌رویم ...چرا به چنین روزیی افتادیم ... چکار

می‌کنیم..."

و سپس در آرامش ادامه داد:

"همه چی را داریم قطعه قطعه می‌کنیم ... آن رشادت‌ها کجا رفتند... غرور ما را گرفته ... ما چیزی از

خودمون نداریم هر چه داریم متعلق به شهداست و مردانی که پایمردی کردند تا ما در عرصه‌های مختلف

قدم برداریم . قهرمان واقعی ما آنها هستند... "

و سپس دوباره با حالت بغض گفت:
"

آقا، من حالم خوب نیست ... حال خیلی از فیلمسازها خوب نیست ... خیلی از فیلمسازها امروز نیامدند

و البته دلیلش بی‌حرمتی نبود بلکه مایل بودند در موقعیتی مناسب‌ترحضورتان بیایند و حرف‌هاشان را با

آقا بزنند ... همه دارد از دست می‌رود... داشته و نداشته‌های ما دارد از بین می‌رود... چرا همدیگر را

متهم می‌کنیم ... همه چی یکطرفه است... من همین جا اعلام می‌کنم تلویزیون حق ندارد اصلا تصویر

من را پخش کند. برای اینکه مجیدی را می‌برد در لیست سیاه... من هیچی ندارم . هرچی دارم از مردم و

انقلاب است... اگر درایت و تدبیرخردمندانه شما نبود هر کاری می‌خواستند می‌کردند... من آن لیست را

دیدم... تلویزیون حق ندارد حتی در مدیریت جدید هم حق ندارد تصویر من را پخش کند... همه ضررها ب

ه‌خاطر این است که عصر خودمان را فراموش کردیم... به یک وضع نامتعادلی رسیدیم، به یک وضع ب

ی‌اخلاقی، فضای دروغ، تهمت... فیلمی که من ساخته بودم سه بار اعلام کردم این خانم هنرپیشه ن

یست اما سه بار در رسانه‌های رسمی اعلام کردند هنرپیشه است... چرا به اینجا رسیدیم. به‌خاطر ا

ینکه از ریشه ها جدا شدیم ، تهی شدیم ریشه هایی که متعلق به ائمه معصومین است ... روز به روز از

معنویت فاصله گرفتیم، به شعارزدگی محض رسیدیم، در آن دوران زیبا ما این‌جوری نبودیم. امیدوارم به ل

طف پروردگار و خون شهدا و عزیزانی که پشتوانه انقلاب بودند ما برگردیم به عصر خودمان، به باورهای

عصر خودمان که ایران سربلند و پر از امید داشته باشیم."

واکنش رهبر انقلاب به سخنان مجیدی

پس از سخنان مجیدی در حالی که سکوت جلسه را فرا گرفته بود آقا ی خامنه ای با آرامش مطالبی را ب

دین مضمون  فرمودند:

 " آقای مجیدی به‌خاطر هنرمند بودنشان روح لطیف دارند و خیلی حساس هستند. من این حرف‌ها را

قبلا هم از ایشان شنیده بودم و اشک ایشان را که از خلوص بود دیده بودم... آن روزی که روزهای دفاع

مقدس بود همان روزها هم همین جور دعواها بود، خیال نکنید نبود، به حافظه مراجعه کنید این دعواها

بود. خودم جبهه بودم وگاهی از تهران می‌آمدند نکاتی را می‌گفتند بعد دیدم در سال‌های 63 64 65 هم 

بچه‌ها در کتاب خاطرات خود نیز به آنها اشاره می‌کردند...آن موقع کنار آن بهشت، جهنمی بود الان هم

کنار این جهنمی که شما حس می‌کنید بهشت‌هایی وجود دارد. خاصیت هنرمند این است که آنچه را

چشم معمولی نمی‌بیند ببیند ... خاصیت دل لطیف هنرمند این است که شامه حساس‌اش بوهای بد را

که خیلی‌ها حس نمی‌کنند حس کند و هشدار بدهد... این رویه را کاملا تائید می‌کنم این هشدارها برای

من دلنشین است اما مراقب باشید این نگاه بدبینانه و تا حدودی واقع‌بینانه شما را مایوس نکند ... توقع و

انتظار از شما هنرمندان زیاد است و بدانید که می توانید ..."

نوشته شده در چهارشنبه 1388/06/25ساعت 23:6 توسط شادی رفاهی| |

سر سیزده وبیست دقیقه بمب در کافه می ترکد

الان تازه سیزده وشانزده دقیقه است

هنوز وقت دارند که داخل شوند

عده ای بیرون بیایند

 

دیگر تروریست به آن سوی خیابان رفته

این فاصله از هر آسیبی در امان می داردش

وصحنه ای درست مثل فیلم هاست

 

زنی با کاپشن زرد وارد می شود

مردی با عینکی تیره خارج می شود

پسرکان جین پوش حرف می زنند

 

سیزده و هیجده دقیقه وچهار ثانیه

کوتاه تره شانس می آورد وسوار موتور می شود

بلنده اما  وارد کافه می شود

 

سیزده وهیجده دقیقه و چهل ثانیه

دختری با گیس بند سبزی از راه می رسد

اتوبوسی اما  اورا می پوشاند

 سیزده و هیجده

دخترک دیده نمی شود

آیا آن قدر احمق بوده که برود داخل یا نه؟

وقتی اجساد را در می آورند معلوم می شود

 

سیزده نوزده دقیقه

کس دیگری داخل نمی شود

در عوض کچل خیکی بیرون می آید

در جیبش انگار پی چیزی می گردد

ده ثانیه به سیزده وبیست

اون بابا برای دستکش بی ارزش برمی گردد داخل

 

سیزده بیست دقیقه است

زمان چقدر سلانه سلانه می گذرد

مثل اینکه حالا

نه هنوز مانده

آره الان

بمب می ترکد.

نوشته شده در سه شنبه 1388/06/24ساعت 16:18 توسط شادی رفاهی| |

میرحسین موسوی  با صدور بیانیه ای دستگیری فرزند شهید مظلوم بهشتی را محکوم کرد. به گزارش "کلمه" متن کامل بیانیه بدین شرح  است:

بسم الله الرحمن الرحیم
 
خبر دستگیری برادران عزیز آقایان دكتر سید علیرضا بهشتی و مهندس مرتضی الویری مسئولان كمیته پیگیری امور آسیب دیدگان حوادث ایام اخیر و سردار مقدم مسئول كمیته ایثارگران ستاد انتخاباتی اینجانب موجی از شگفتی و ابهام در دلبستگان به نظام اسلامی ایجاد كرده است. آنان به بند كشیده شده اند در حالی كه جرمی جز پیروی از راه انقلاب و دفاع از اجرای عدالت در مورد خون‌های به‌ناحق ریخته شده و كمك به خانواده بی گناهانی كه پس از انتخابات به زندان افتاده اند ندارند. آنان اینک  در زندان به سر می‌برند در حالی که عاملان فجايع اخير آزادند و  مسئولان ادعا مي‌كنند حتما به جنایاتي كه رخ داده است رسیدگی خواهند كرد. آیا با از بین بردن اسناد جنایت و در بند کردن کسانی که حقوق قربانيان را پیگیری می‌کردند این کار را انجام مي‌دهيد؟
المرء یحفظ فی ولده. حرمت انسان‌ها در فرزندانشان پاسداری می‌شود. مردم اینك از مدعیان پرچمداری انقلاب اسلامی می پرسند حرمت شهید مظلوم انقلاب آیت الله دکتر بهشتی را در خاندان او چگونه رعایت کرده‌اید؟
مردم ایران!
کاملا پیداست که تلاش‌های شما برای بازگرداندن آرامش به جامعه قرار نیست با پاسخی خردمندانه روبرو شود. روزهايي خطير در پيش‌رو قرار گرفته است. دستگيري كسانی چون دكتر بهشتي يك نشانه است كه از حوادثي سهمگين‌تر خبر مي‌دهد. اما باطل رفتني است و آن چيزي كه به مردم سود مي‌رساند باقي مي‌ماند. و اما ما ينفع الناس فيمكث في الارض. آرامش و هوشياري خود را حفظ كنيد. سلسله حوادث جديدي كه آغاز شده است به مانند ديگر تحركات كور اين ايام  براي مخالفان شما جز خسارت باقي نخواهد گذاشت. مراقب باشيد كه آنها شما را تحريك نكنند و به هنگام نابود كردن خود به كاشانه و كشورتان لطمه نزنند.
اينجانب  به ویژه هتك حرمتي كه از بهشتي مظلوم شده است را به فرزندان آن شهيد و شاگردان و پيروان و دوستداران او و تمامي دلبستگان به انقلاب و اسلام تسليت مي‌گويم و از خداوند آرزومندم ضايعه‌اي كه با اين عمل در قلب مردم ما ايجاد شده است با جاودانه كردن آبروی این خاندان جبران شود.

مير حسين موسوي
نوشته شده در پنجشنبه 1388/06/19ساعت 1:8 توسط شادی رفاهی| |

 

چند روزی هست که ذهنم را به خودت مشغول کردی.خیلی وقته که ندیدمت .دقیقا از اسفند ۸۵.دلم برات تنگ شده خیلی خیلی خیلی.راستی لاغر شدی؟همه عالم دارند رژیم میگیرن کپل زشته کم بیاری ها.هنوز عاشق شعری؟هنوزم داستان می نویسی؟هنوز زیر تی شرتات بلوز آستین بلند می پوشی؟هنوزم عاشق خورشت بادمجونی؟آهان  یادم اومد هنوزم هر هفته تو ساختمان پلاسکو پلاسی؟یادمه عاشق مارک بودی. یه چیز مارک دار که میخریدی میکردی تو قرنیه چشم یارو تا بفهمه مارکش  چیه.راستی هنوزم تو کافی شاپ های دنج پاتوق داری؟ راستشو بگو بلا با کی می ری؟ نه شوخی کردم می دونم تو اهل این حرفها نیستی.ای بابا چقدر ازت سوال کردم بزار از خودم بگم .هنوز مثل گذشته همچون خروس کله صبح از خواب بیدار میشم .هنوز عاشق بساط صبحانه ام.عشق به لیلا فروهرو نوشابه مشکی وذرت مکزیکی هنوز پا برجاست.تعریف نباشه  آشپزی ام روز به روز بهتر شده. وسواسم هم کم نشده هیچ زیاد هم شده متاسفانه.هنوزم سر فیلم فارسی ها گریه ام میگیره و تا چند روزی تو جو فیلم گیر مینم.هنوز هدیه هات را تو همون جعبه  کادوی صورتی گذاشتمو نمی ذارم خاک روش بشینه.هنوز زبان انگلیسی ام افتضاح هست ولی communication را خوب برام جا انداختی یادته گفتی یه کامیون شن قشنگ یادم موند.این ها هنوز هام بود.خیلی از این هنوز ها مردند.مدتهاست.خندیدن های شبانه روزی تعطیل شد.درش  را تخته کردند.دوست های مثل مور وملخم  همه پر زدند ورفتند دنبال زندگی هاشون.موندن چند تا .البته اینها دوست نیستند مثل خواهر می مونن برام. مبایلم مثل قدیما  زنگ خور نداره به نوعی می شه گفت تعطیله.(از معرفت دوستان). یه چیزی بگم باورت نمی شه بساط  پیک نیک هر هفته جمع. یعنی  بگم تعطــــــــــــــــــــــــــــــــیل. ۳ سال هست که مسافرت نرفتم . می دونم باورت نمی شه.ولی چه کار کنم می خوای باور کن می خوای نکن. وای وای وای یادم رفت تو هنوز ها بهت بگم که  هنوزم با سپیده خانم  رفت وآمد دارم.کشوندمشون کرج.خلاصه عزیز که خیلی چیزها عوض شده.خیلی آدم ها عوض شدن.یکی زمونه عوضش می کنه و یکی زمونه را عوض می کنه. در کل همه چیز در حال تغییر است.چیزی که برام مونده و نمی خوام از دستش بدم نوستالژی دوران گذشته است.

نوشته شده در شنبه 1388/06/07ساعت 14:23 توسط شادی رفاهی| |

 
مسعود باستانی در کنار مهسا امرآبادی
 
 
مهسا امر آبادی روزنامه نگار زندانی، روز گذشته  با تودیع وثیقه ۲۰۰میلیونی از زندان آزاد شد. امرآبادی که حدود دو ماه در بازداشت بود، در حالی از زندان آزاد شده که همسرش مسعود باستانی هم اکنون در زندان اوین بازداشت است.
 
ای آزادی!
چه رنجها برایت کشیده ام و چه رنجها خواهم کشید
    چه زندانها تحمل کرده ام و چه زندانها تحمل خواهم کرد
          چه شکنجه ها تحمل کرده ام و چه شکنجه ها تحمل خواهم کرد   
اما خود را
          به استبداد
               نخواهم فروخت. 
                                     "الف.بامداد"
نوشته شده در سه شنبه 1388/06/03ساعت 16:49 توسط شادی رفاهی| |


Design By : Night Skin